تبليغاتX
فدای چشمات اگه چشمام بارونیه

فدای چشمات اگه چشمام بارونیه

عشق يک جوشش کور است و پيوندي از سر نابينايي،
دوست داشتن پيوندي خودآگاه واز روي بصيرت روشن و زلال .
عشق بيشتر از غريزه آب مي خورد وهرچه از غريزه سر زند بي ارزش است،
دوست داشتن از روح طلوع مي کند وتا هرجا که روح ارتفاع دارد همگام با آن اوج ميگيرد .
عشق با شناسنامه بي ارتباط نيست،و گذر فصل ها و عبور سال ها بر آن اثر ميگذارد
دوست داشتن در وراي سن و زمان و مزاج زندگي ميکند.

عشق طوفاني ومتلاطم است،
دوست داشتن آرام و استوار و پروقار وسرشاراز نجابت.
عشق جنون است و جنون چيزي جز خرابي و پريشاني "فهميدن و انديشيدن "نيست،
دوست داشتن ،دراوج،از سر حد عقل فراتر ميرودو فهميدن و انديشيدن را از زمين ميکند
و باخود به قله ي بلند اشراق ميبرد.

عشق زيبايي هاي دلخواه را در معشوق مي آفريند،
دوست داشتن زيبايي هاي دلخواه را در دوست مي بيند و مي يابد.
عشق يک فريب بزرگ و قوي است ، دوست داشتن يک صداقت راستين و صميمي،بي انتها و مطلق.
عشق در دريا غرق شدن است،
دوست داشتن در دريا شنا کردن.
عشق بينايي را ميگيرد،
دوست داشتن بينايي ميدهد.
عشق خشن است و شديد و ناپايدار،
دوست داشتن لطيف است و نرم و پايدار.
عشق همواره با شک آلوده است،
دوست داشتن سرا پا يقين است و شک ناپذير.
ازعشق هرچه بيشتر نوشيم سيراب تر ميشويم،
از دوست داشتن هرچه بيشتر ،تشنه تر.

عشق نيرويي است در عاشق ،که او را به معشوق ميکشاند،
دوست داشتن جاذبه اي در دوست ، که دوست را به دوست مي برد.
عشق تملک معشوق است،
دوست داشتن تشنگي محو شدن در دوست.

نوشته شده در چهارشنبه 18 شهریور1388ساعت 4:57 بعد از ظهر توسط حامد| |

آغــوش تو به غیره من بـه روی هیچکی وا نــــکـــن

منــو از ایـن دلخوشی و آرامــــشــم  جـدا نـکــــــــن

مــن بــرای بـا تو بودن پـره عشق و خواهـــــشـــم

واســـه بودن کــنــارت تو بگو به هر کجا پر میکشم

مــنو تــو آغوشت بگیر آغــــــوش تـــــو مــــقـدسـه

بـوســیدنــت برای من تـــــولـــــــد یـــــک نــفـسـه

چـشمای مــهربونه تو مـــــنــو بــــه آتـیش میکشه

نــوازش دســـتــای تو عــــــادت تــــــرکـــم نمیشه

چـشمای مــهربونه تو مـــــنــو بــــه آتـیش میکشه

نــوازش دســـتــای تو عــــــادت تــــــرکـــم نمیشه

فــقط تـو آغوش خودم دغـــــدغـــــه هــــاتو جا بذار

به پای عشق من بمون هــیچکس رو جای مــن نیار

مـــهـــر لـباتو رو تن و روی لــــب کــــسی نــــــزن

فـقط به من بوسه بزن بـــه روح و جسم و تــنه من

نوشته شده در یکشنبه 7 تیر1388ساعت 2:42 قبل از ظهر توسط حامد| |
 

وقتی حالت بده روحت بی پناهه

می بینی هر کاری کردی اشتباهه

وقتی کم کم به کسی وابسته میشی

چون از شب بی نوازش خسته میشی

وقتی آروم شدنت خیلی بعیده

اینجا یکی هست که به حرفات گوش میده

برگرد به من

مثل پرنده ای که درختشو پیدا کنه

برگرد به من

مثل کسی که شبونه هوس دریا کنه

وقتی به جز شب هیچ رنگی تو نگات نیست

وقتی کسی اندازه ی تنهاییات نیست

وقتی گم میشی و می ترسی دوباره

می فهمی هیچکی مثل من دوست نداره

وقتی دلت به صد در بسته رسیده

اینجا کسی هست که تو مشتش یه کلیده

برگرد به من

مثل پرنده ای که درختشو پیدا کنه

برگرد به من

مثل کسی که شبونه هوس دریا کنه

برگرد به من

مثل پرنده ای که درختشو پیدا کنه

برگرد به من

مثل کسی که شبونه هوس دریا کنه

 

نوشته شده در دوشنبه 28 اردیبهشت1388ساعت 11:48 بعد از ظهر توسط حامد| |
 

دستهایم بی حس و نگاهم نگران
می توانی تو بیا سر این قصه بگیر و بنویس
این قلم ؛ این کاغذ ؛ اینهمه مورد خوب
راستش می دانی طاقت کاغذ من طاق شده . . .
پیکر نازک تنها قلمم ؛ زیر آوار غم و درد دگر خرد شده
می توانی تو بیا سر این قصه بگیر و بنویس . . .
می توانی تو از این دنیای وحشی بنویس
من دگر خسته شدم . . .
راست گفتند می شود زیبا دید؛ می شود آبی ماند
اما ... تو بگو...... گل پرپر شده زیباییست؟؟؟!!!
رنگ مرگ ِ عشق آبیست؟
می توانی تو بیا؛ این قلم ؛ این کاغذ
بنشین گوشه دنجی و از این شب بنویس
بنویس از کمر بید شکسته ؛ و یک پنجره ساکت و بسته
هر چه می خواهی از این صحنه به تصویر بکش . . .
صحنه ئ پیچش یک پیچک زشت
جراتش را داری که ببینی قلمت می شکند؟
کاغذت می سوزد؟
من دگر خسته شدم . می توانی تو بیا
این قلم؛ این کاغذ ؛ اینهمه مورد خوب
من دگر خسته ام از این تب و تاب .

 

نوشته شده در سه شنبه 8 مرداد1387ساعت 11:54 بعد از ظهر توسط حامد| |
 

برای داشتن چیزی که تا بحال نداشته اید

باید کسی باشید که تا بحال نبوده اید...

 

نوشته شده در سه شنبه 11 تیر1387ساعت 10:43 بعد از ظهر توسط حامد| |

 

مردي باهمسرش در خانه تماس گرفت و گفت:"عزيزم ازمن خواسته شده كه با رئيس و چند تا از دوستانش براي ماهيگيري به كانادا برويم"

ما به مدت يك هفته آنجا خواهيم بود.اين فرصت خوبي است تا ارتقاي شغلي كه منتظرش بودم بگيرم بنابراين لطفا لباس هاي كافي براي يك هفته برايم بردار و وسايل ماهيگيري مرا هم آماده كن 

ما از اداره حركت خواهيم كرد و من سر راه وسايلم را از خانه برخواهم داشت ، راستي اون لباس هاي راحتي ابريشمي آبي رنگم را هم بردار !

زن با خودش فكر كرد كه اين مساله يك كمي غيرطبيعي است اما بخاطر اين كه نشان دهد همسر خوبي است دقيقا كارهايي را كه همسرش خواسته بود انجام داد.

هفته بعد مرد به خانه آمد ، يك كمي خسته به نظر مي رسيد اما ظاهرش خوب ومرتب بود.

همسرش به او خوش آمد گفت و از او پرسيد كه آيا او ماهي گرفته است يا نه ؟

مرد گفت :"بله تعداد زيادي ماهي قزل آلا،چند تايي ماهي فلس آبي و چند تا هم اره ماهي گرفتيم . اما چرا اون لباس راحتي هايي كه گفته بودم برايم نگذاشتي ؟"  

جواب زن خيلي جالب بود.

زن جواب داد : لباس هاي راحتي رو توي جعبه وسايل ماهيگيريت گذاشته بودم

 

نوشته شده در جمعه 7 تیر1387ساعت 1:58 بعد از ظهر توسط حامد| |
 

به چه می خندی تو؟

به مفهوم غم انگیز جدایی؟

 به چه چیز ؟

به شکست دل من یا به پیروزی خویش ؟

به چه می خندی تو؟

به نگاهم که چه مستانه تو را باور کرد؟

یا به افسونگری چشمانت که مرا سوخت و خاکستر کرد؟

به چه می خندی تو؟

به دل ساده من می خندی

که دگر تا به ابد نیز به فکر خود نیست؟

خنده دار است بخند...

 

نوشته شده در سه شنبه 28 خرداد1387ساعت 0:39 قبل از ظهر توسط حامد| |

 

حالی از من نمی پرسی از منی که بیقرارم

 

منی که بی تو به مرگی زود و بیهوده دچارم

 

حالی از من نمی پرسی از منی که تلخ و سردم

 

منی که بعد تو دیگه زندگی رو حس نکردم

 

من که خوبم تو چطوری گل بی بهارو برگرد

 

نگران من نباش که تو سراشیبی مرگم

 

تو چه می کنی قشنگم با شب و روزای بی من

 

من که هیچ کاری ندارم جز تحمل جز شکستن

 

حالی از من نمی پرسی که چه می کنم چطورم

 

نمی دونی چه عذابی پیله انداخته به دورم

 

بگو عاشم نبودی دیگه از تو نمی رنجم

 

بگمانم که یه عمره تو هراس این شکنجم

 

دیگه هیچ زمانی شاید نتونم تو رو ببینم

 

ولی با همه وجودم چشم به راه تو می شینم

 

حالی از من نمی پرسی که چرا از تو گذشتم

 

که چجوری خو گرفتم به غمم به سرگذشتم

 

نوشته شده در پنجشنبه 16 خرداد1387ساعت 1:59 بعد از ظهر توسط حامد| |
 

وقتی زندگی چیز زیادی به شما نمی دهد

بخاطر این است كه

شما چیز زیادی از آن نخواسته اید...

 

نوشته شده در چهارشنبه 28 فروردین1387ساعت 8:35 بعد از ظهر توسط حامد| |
 

هر چی مهربونتر باشی

                             بيشتر بهت ظلم ميکنن!!!

هر چی صادق تر باشی

                             بيشتر بهت دروغ ميگن!!!

هر چی دلسوزتر باشی

                             بيشتر سرت کلاه ميذارن!!!

هر چی قلبتو آسونتر در اختيار بذاری

                             راحت تر لهش ميکنن!!!

هر چی آرومتر باشی

                             فکر ميکنن آدم ضعيفی هستی!!!

هر چی بيشتر به فکر ديگران باشی

                             بيشتر حقتو ميخورن!!!

 

نوشته شده در جمعه 17 اسفند1386ساعت 8:9 بعد از ظهر توسط حامد| |